|
عشقتو تقدیم کسی کن که لایق عشق باشه...نه کسی که تشنه عشق باشه. چون هر تشنه ای یه روزی سیراب میشه |
بی حضور تو از من مگیر پنجره ی رو به ماه را حاشا مکن برای دلم یک نگاه را لم داده ام به شانه ی تاریک اسمان تا بشنوم صدای قدم های ماه را فانوس چشمهای خودت را به من ببخش امشب دوباره گم نکنم سمت راه را یک لحظه بی خیال تو سر کرده ام هنوز پس میدهم تقاص همین اشتباه را ابلیس بی حضور تو تشدید میکند بر دوش من گرانی بار گناه را روزی که اسمان به زمین پرت میشود بر من بگیر سایه ی چتر پناه را امروز نام روشن تو در دلم شکفت بستم کتاب خاطره های سیاه را ![]()
![]()
دوستت دارم عزیز دلم![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:50 توسط گل قشنگ بابا |
تو رو از خاطرم برده (برده) ، تب تلخ فراموشی
دارم خو می کنم با این ، فراموشی و خاموشی
(خاموشی،خاموشی،خاموشی)
چرا چشم دلم کوره ، عصای رفتنم سسته
کدوم موج پریشونی ، تو رو از ذهن من شسته (شسته،شسته)
خدایا فاصله ات تا من ، خودت گفتی که کوتاهه
از این جا که من ایستادم ، چه قدر تا آسمون راهه (تا آسمون راهه)
من از تکرار بی زارم ، از این لبخند پژمرده (پژمرده)
از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده
به تاریکی گرفتارم ، شبم گم کرده مهتابو
بگیر از چشم های کورم ، عذاب کهنه ی خوابو (خوابو)
چرا گریه ام نمی گیره ، مگه قلب من از سنگه
خدایا من کجا می رم ، کجای جاده دلتنگه
می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی ذاره
سر راه بهشت من ، درخت سیب می کاره
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:1 توسط گل قشنگ بابا |
حال من دست خودم نیست ، دیگه آروم نمی گیرم
دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم
باز سرنوشت و انتهای آشنایی
باز لحظه های غم انگیز جدایی
باز لحظه های ناگزیر دل بریدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن
پای دنیای تو موندم ، مثل عاشق های عالم
تا منو ببخشی آخر ، تا دلت بسوزه کم کم
مثل آینه رو به رومه ، حس با تو بودن من
دارم از دست تو میرم ، عاشقی کن ، منو نشکن
منو نشکن
باز سرنوشت و انتهای آشنایی
باز لحظه های غم انگیز جدایی
باز لحظه های ناگزیر دل بریدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 20:58 توسط گل قشنگ بابا |
زندگي هنگامه فريادهاست
سرگذشت در گذشت يادهاست
همدل من باش دنيا بي وفاست.
كاش در كتاب قطور زندگي ، سطري باشيم ماندني ، نه حاشيه اي از ياد رفته.
لحظه ها را مي گذرانيم تا به خوشبختي برسيم ، غافل از اينكه خوشبختي در همان لحظه هايي بود كه سپري كرديم.
![]()
![]()
دوستت دارم عزیزم ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:9 توسط گل قشنگ بابا |
یکی را دوست میدارم..... یکی را دوست میدارم و در قلبم او را احساس میکنم او همان ستاره درخشان اسمان شبهای دلتنگی ,تیره و تار من است او همان خورشید درخشان اسمان روزهای زندگی من است آری او همان مهتاب روشنی بخش شبهای من است قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبم می باشم او همان فرشته ای است که با بالهای سفیدش مرا به اوج اسمان ابی برد مرا با دنیای دوستی و محبت اشنا کرد یکی را دوست میدارم.... همان کسی که هر شب قصه لیلی و مجنون را در گوشم زمزمه میکرد مرا به خواب عاشقی می برد کسی که مرا آرام می کرد و معنی دوستی و دوست داشتن را به من می آموخت اینک که با من نیست معنی واقعی دوست داشتن را میفهمم و تنهایی را واقعا احساس میکنم او برایم مثل ابرهای زود گذز نیست , او برایم مثل آسمان میماند که همیشه بالای سرم است اسمان وقتی ابری میشود من هم از دلگیری او بارانی میشوم آری من همان آسمان ابری هستم یکی را دوست میدارم.... او دیگر یکی نیست , او برایم یک دنیا عشق است پس با من بمان ای کسی که تو را دوست می دارم پس نرو و با من بمان و تسلیم احساسات پاک من باش ای خورشید اسمان روزهای من ای مهتاب روشنی بخش شبهای من ای روشنی بخش شبهای تیره و تار من ای اسمان زندگی من ای همدم زندگی من با من باش با من باش ![]()
چون تو را و فقط تو را دوست میدارم![]()
آری تو را دوست میدارم..فقط تو را !!!!!!!!!![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19:52 توسط گل قشنگ بابا |
نمیدانم...! نمیدانم در وصفت چه بگویم ، اما دلم پره حرف نگفتست نمیدانم که هستی ،اما میدانم صادقانه دوستت دارم نمیدانم از کجا امده ای ، اما تمام قلبم را تسخیر کرده ای نمیدانم چه احساسی به من داری ، اما من احساس را با تو درک کرده ام نمیدانم عشق چه معنایی دارد ، اما به وجود من معنا بخشیده است نمیدانم چه مدت است با تو بوده ام، اما برای سالهای عمرم برای قلبم باقی میمانی نمیدانم چه مدت است که از تو دورم ، اما برای من قرنها میگذرد نمیدانم آیا به یاد من هستی ، اما تو را به یاد خود سپرده ام نمیدانم تا به حال آرزوئی داشته ام ، اما دیدارت برایم تنها آرزوست 
ای همه هستی من![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:40 توسط گل قشنگ بابا |
به یاد آرزوهایم سکوتی می کنم بالاتر از فریاد و آغوشت اندک جایست برای زیستن کاش میگفتی چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست دوستت دارم عزیزم 
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 17:1 توسط گل قشنگ بابا |
مطمئن باش و برو ضربهات كاری بود دل من سخت شكست و چه زشت به من و سادگیام خندیدی به من و عشقی پاك كه پر از یاد تو بود و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود تو برو، برو تا راحتتر تكههای دل خود را آرام سر هم بند زنم 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 16:41 توسط گل قشنگ بابا |
الهی از تو شرمنده ام که بندگی نکردم و از خودم شرمنده ام که زندگی نکردم و از مردم شرمنده ام که اثر وجودیم برای ایشان چه بود . الهی از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام از انس و جن شرمنده ام حتی از روی شیطان شرمنده ام که همه در کار خود استوارند و این سست عهد ناپایدار . الهی خوشا به حال کسانی که لذات جسمانی شان عقلانی شد .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 15:35 توسط گل قشنگ بابا |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 15:5 توسط گل قشنگ بابا |

در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي
احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان
کردند.
اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت
تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک
خواست.
“ثروت، مرا هم با خود مي بري؟”
ثروت جواب داد:
“نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم.”
عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.
“غرور لطفاً به من کمک کن.”
“نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.”
پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.
“غم لطفاً مرا با خود ببر.”
“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم.”
شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدايي شنيد:
” بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم.”
صداي يک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند
ناجي به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسيد:
” چه کسي به من کمک کرد؟”
دانش جواب داد: “او زمان بود.”
“زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”
دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:
“چون تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند.”
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 15:0 توسط گل قشنگ بابا |

مردي نفس زنان تن خود مي كشد به راه
خورشيد و ماه، روز و شب از چهره ي زمان
همچون دو ديده، خيره به اين مرد بي پناه
***
اي بس به سنگ آمده آن پاي پر ز داغ
اي بس به سرفتاده در آغوش سنگ ها
چاه گذشته، بسته بر او راه بازگشت
خو كرده با سكوت سياه درنگ ها
***
حيران نشسته در دل شب هاي بي سحر!
گريان دويده در پي فرداي بي اميد
كام از عطش گداخته آبش ز سر گذشت
عمرش به سر نيامده جانش به لب رسيد
***
سوسوزنان، ستاره ي كوري ز بام عشق
در آسمان بخت سياهش دميد و مرد
وين خسته را به ظلمت آن راه ناشناس
تنها به دست تيرگي جاودان سپرد
***
اين رهگذر منم، كه با همه عمر با اميد
رفتم به بام دهر برآيم، به صد غرور
اما چه سود زين همه كوشش كه دست مرگ
خوش مي كشد مرا به سراشيب تنگ گور
***
اي رهنورد خسته، چه نالي ز سرنوشت؟
ديگر تو را به منزل راحت رسانده است
دروازه طلايي آن را نگاه كن!
تا شهر مرگ، راه درازي نمانده است
*****
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:55 توسط گل قشنگ بابا |
![]()
![]()
ای عزیز دلم تقدیم تو که بهترینی ![]()
![]()
![]()



+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 11:44 توسط گل قشنگ بابا |
برای تو می نویسم.... زیباست این زندگی با تو ، فقط با تو ! زیباست لحظه های عاشقی ، با تو ، تنها در کنار تو! زیباست لحظه غروب ، با تو ، فقط به یاد تو! آن لحظه که با تو هستم ، بهترین لحظه زندگی ام است که دلم نمیخواهد آن لحظه بگذرد! دلم میخواهد آن لحظه که در کنار تو هستم هیچگاه به پایان نرسد! زیباست این زندگی در کنار تو ، فقط با عشق تو! این زندگی زیباتر از گذشته میگذرد چون با تو و عاشق تو هستم! این لحظه ها عاشقانه تر از همیشه میگذرد ، چون با تو و به یاد تو هستم! خوشبخت است این قلب عاشق من ، چون تنها تو را دوست دارد! تنها تو را ، فقط تو را ، با تو می ماند ، عاشقانه می ماند و هیچگاه تو را تنها نمیگذارد! میگویم دوستت دارم چون لایق این دوست داشتنی ، فقط تو لایق این عشق بی پایان منی! می گویم با تو می مانم ، عاشقتر از همیشه ، فقط با تو ، چون تنها تو سرپناه این قلب عاشق منی ! عشق من نسبت به تو ماندگار است ، تا ابد ، برای همیشه ، فقط با هم ، تنها در کنار هم! زیباست کلام عشق ، شیرین است لحظه های با تو بودن ، فقط با تو ، و آن قلب مهربان تو! عشق من و تو برای همیشه در خاطره ها و یادها می ماند ، یک عشق ابدی و بی پایان! لبخند عشق همیشه بر لبان من جاریست ، فقط با تو ، و به عشق تو! دوستت دارم تقدیم به بهترینم... تقسيم كردن دلتنگي هايم با تو ، چه زيبا خواهد بود
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شده...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود کردی...
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود کردی...
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...
برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...
اگر تو را هم دلتنگي هايي باشد از نوع من
دلم مي خواهد احساسم ، مهر سكوت لبانم را
همان قدر احساس كني كه گويي احساس توست
درد ريشه دوانده در وجود توست .
مهر خورده شده بر لبان توست
دلم مي خواست " تويي " نبودي
تو ، من و من ، تو بوديم
شايد آنوقت اين روح سركش آرام مي گرفت
و جاي دلتنگي هايم را رهايي پر مي كرد
رهايي از همه چيز
حتي از انديشيدن ، انديشيدن به خوبي ها و عشق ها
چرا كه قلب من و تو حادثه اي خواهد آفريد
در فــراســوي عشــق....
+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 20:4 توسط گل قشنگ بابا |
*عاشق باش! چون اين راه مقدس است و پايان راه شيرين تر از گذشته است.* از راه دور تو را ميپرستم ، اي قبله اميد من! از راه دور به تو عشق ميورزم تا ديگر اين فاصله را احساس نكني... از راه دور درد و دل هاي خودم را به تو ميگويم و تو را در آغوش محبت هاي خودم ميفشارم. آري! از همين راه دور نيز مي توان دست در دستانم بگذاري و با هم قدم بزنيم... به خواب عاشقي ميروم تا اين رويا برايم زنده شود. خاطره هايمان را هميشه در ذهنم مرور ميكنم و هيچ گاه نميگذارم خاطره هاي لحظه ديدارمان از ذهنم دور شود. اين فاصله ها را با محبت و عشقم از بين ميبرم و كاري ميكنم هميشه احساس كني در كنارم هستي. و اين است برايم يك خواب عاشقانه! خواب نگاه به چشمان هم ، خواب با هم بودنمان. آري! اين است يك فاصله عاشقانه! اي تنها بهانه براي زنده بودنم ، نفس كشيدنم ، اي اميد و آرزوي من ، دنياي من ، زندگي من ، عشق من ، اي تو فصل بهارم ، ***عاشقانه دوستت دارم.***
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 0:23 توسط گل قشنگ بابا |
بخون آوازكي تو شور و دشتي كه دل پر شوره امشب يكي تو صحنه يادم نشسته كه از من دوره امشب به زير گنبد آبي احساس يكي بود و كسي هست قسم به قصه هاي عاشقونه دلم تنگه كسي هست ، دلم تنگه كسي هست كسي كه قصه ناب نگاه و يك شب مهتاب به من داد از اون شب تو همه شب هاي مهتاب ، به يادش خوابم آشفت همون كه كوچه بن بست عشق رو به نام دل گشا خوند منو به خونه گرم دلش برد دل رو عاشق سرا خوند تو اون كوچه كه اسمش دل گشا بود دلم تنگه كسي هست تو اون خونه كه يك عاشق سرا بود دلم تنگه كسي هست
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 0:13 توسط گل قشنگ بابا |
چشمانت را برای زندگی می خواهم![]()
اسمت را برای دلخوشی می خوانم![]()
دلت را برای عاشقی می خواهم![]()
صدایت را برای شادابی می شنوم![]()
دستت را برای نوازش![]()
و پایت را برای همراهی می خواهم![]()
عطرت را برای مستی می بویم ![]()
خیالت را برای پرواز می خواهم![]()
و خودت را نیز برای بودنم ![]()
![]()
*خیلی دوست دارم ستاره شبای تارم*![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 19:13 توسط گل قشنگ بابا |
عا شق خاطره ات که با شی ، دیگر زمین معنا ندارد دلت را پر میدهی هپروت ... بی هیچ مواد و قرصی می روی تا بینهایت بهشت وقتی که در خاطرم زنده ات میکنم در آسمان ولوله بر پا می شود آنقدر خوبی برایت می کشم که فرشته ها به خدا شک کنند وخدا هم شک کند به آنچه آفریده هست ... اینقدر خوب؟؟؟ امشب می خواهم شهریار شبت باشم امشب می خواهم جامت را لبریز باده کنم جامه شهرزاد بر تن کرده ام تا هزار و یکشب، هزار و یکبار ببوسمت و ببویمت. امشب ، روح جهان بودن توست. وجود توست ، صدای توست و ترانه توست. امشب ، فرشته ها با من نجوا کرده اند و اسرار خویش را بر من گشوده اند میگویند : " خداوند دروازه های بهشتش را برای ساعتی باز کرده است. " شتاب کن... بیا از دروازه های طلایی اش بگذریم بیا دستی به جام باده ده و دستی به زلف یار خرامان و خندان، ابدیت را اشاره گر باشیم. بیا..... عزیز دلم بیا.....
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 19:56 توسط گل قشنگ بابا |
من از ساعت متنفرم..... از این اختراع عجیب بشر که جای خالی حضور تو را به رخ دلتنگی های من میکشد. میروی و من با چشمان ملتمس، فقط نگاهت میکنم. تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم، بی تو ! یک عمر فرصت دارم برای گریستن. اما برای تماشای رخ زیبای تو ، همین یک لحظه باقی است و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان دریایی تو را داشته باشم! هیچگاه نگاهت را فراموش نمیکنم. نگاهی سر شار از محبت و صمیمیت. صدایت در گوشم زمزمه میشود و نگاهت در ذهنم مجسم. آن نگاهی که تکرار می کرد: عاشقانه "دوستت دارم" اما............ اما عزیزم ، من خود تو را میخواهم ، نه خیالت را!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 13:37 توسط گل قشنگ بابا |

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 10:41 توسط گل قشنگ بابا |